شجاع
148
أنيس الناس ( فارسى )
شعر هرآنكه طالب عشق است گو بدان كين كار * به آب ديده و خون جگر گرفت قرار هرآنكه دشمن جان خودست بسم اللّه ! * صلاى دادن جان و نداى كشتن زار دو چشم كشته به مردم از ان همى نگرد * كه اى فسردهء غافل بيا و گوش مخار القصّة بطولها ، نصيحت آن و حال اين و نشاط تعلّق و ذوق تعشّق در غم و غصّهء او . امّا اين درد به هركس نرسد و اين غم به همه كس ندهند . و چون مبنى كتاب و بناى شروط آن بر طريق عقل نهاده شد اوّل منع رفت . ليكن اگر عاشق شوى خوشوقت تو و هرلحظه عيشى كنى كه پادشاهان را ميسّر نگردد . پس بسبب التزام كتاب بر ارتكاب عقل اوّل امر بر اجتناب از عشق رفت . ليكن عقل ازين ولايت معزول و ماضى و مضارع درين حال مجهول . بيت عقل بگريخت از محلّت عشق * شهر ، زندان است روستائى را مثنوى عشق آنجا آتش است و عقل دود * عشق چون آمد گريزد عقل زود